|
جناب موسویا! ای سرت بسی پرمو هزار شکر خدا را به این ید پرگو که می تواند رفتن میان موهایت چو آشغال ز پس افکند ترا در جو سپس خبر ت بسازد به شیوه ای که شوی مدار دور سخن های گوگل و یاهو سپس ترا ببرد اندکی بچرخاند میان مردم ازبک زبان سپس اردو از آن مکان ت برد پیش ضربه ی "آرنولد" سپس "کِلی" بزند مشت و مشت او هم تو ... اگر ز رو بزند مشت او دمد از پشت وگر ز پشت زند مشت رویدت از رو سپس ترا بفرستد به رینگ کشتی کج -چو وارهیدی از مرگ با کف دارو- در آن مکان بزنندت چو روبهک را شیر بدآن صفت بخورندت که آدمی و هلو سپس برند و شیار افکنند در باغت نهند لای کدو تنبل شما آلو بدآن دو آلو باشد درختی آویزان که در فتاده تنش توی چاه تو ! به گلو ! از آن درخت در آید ترا چسان میوه رها کجا بتواند ز مکر شد جادو ببین پسر جان دست من ار قلم گیرد نسیم اول موجش پراند از گردو ... نه ی فلک تو ! ایا مول کول جنبنده ! که پیش خود بکند فکر صاحب بازو ... ی محکمی شده و مشت هاش پر زورند! ولی چه زور که در واقع است بند به مو برو ! هنوز ترا نوچه گی فراوان است به توله سگ نتوان دید همچنان سگ کو! گمان مدار که این فیلم های تکراری برای ماست به از جفتک خر و یابو برو پی دو سخن : حرف خوب و ارزشمند رها رها شو از این مسخر ِ ... گی ! ای پر رو! کمی کتاب بخوان و در آن تعمق کن بود که یاد بگیری یکی دو چیز٬ عمو از این که در پی شعری بدم نم آیی ولی چقدر فرومایه ای چقدر فرو ... خدا کند بشود مایه ی کم تو زیاد خدا کند بدود روی چشم هات ابرو گرت زمانت حال خوشی فراهم شد خدا کند بروی گاه گاه رو به وضو مرا مجال نباشد که بچه هارا هم وسط بیارم مانند آن یره٬ یارو ! که بچه تر ز تو و کم سواد تر ز تو اند ترا صدا وق وق گر ! صدای او مو مو بزرگ وار ترم کت نبخشم اما تو فرا بگیر ز امثال من ! نه یکّ و دو کنان بپر وسط ماجرا چنان کودک وگرنه شیر بگیر و مصیبت آهو شود مجال تو ای موشِ در کفِ گربه ایا دچار به آتش شده ایا گیسو!
روزگاری است ٬ روزگار ندارم غيرغم يار غمگسار ندارم رقص سرخ مرا ترانه کن ای باد جز در آغوش تو قرار ندارم باورم نيست هر که هر چه بگويد باورت نيست جزتو يار ندارم از تو جز کوچه باغ خاطره بازی غير پائيز يادگار ندارم کارمن چيست؟عشق٬عشق٬فقط عشق من به جز عشق کاروبارندارم دلم ازدست رفت بار خدايا راحتم کن که جز تو يار ندارم نوجوانی به آرزوست الاها از تو جز مرگ انتظار ندارم گر نگيری به مرگ دست دلم را چاره ای غير انتحار ندارم نفسم دادی و به بادم دادی با دمت یک نفس قرار ندارم چون درخت خزان که از تف آتش می گريزد ؛ ره فرار ندارم سرنوشت مرا نخوانده بگرئيد گرچه زين سرگذشت ٬عار ندارم چامه ای گفتم و چکامه شد؛ افسوس خامه و کلک کامکار ندارم حالم از جبر روزگار بهم خورد مرگ برمن که اختيار ندارم از روی لطف غزل بنده را تصحیح فرمودند و در پیامی خصوصی برای اینجانب نوشتند: دوست گرامی یا قول خودتان آشنا اینک تصحیح استاد را با هم می خوانیم: دير زماني است ٬ روزگار ندارم همانطور که مستحضرید وزن غزل اینجانب: فاعلاتن مفاعلن فعلاتن است که بر حضرت استادی یحتمل به خاطر پیری و ... دشوار آمده است.
برای سعید کیایی عزیز دلا به حال خودت رحم کن که شیدایی که ساده ای که چنان آبگینه پیدایی نگاه کن که از این کوچه عابری ت گذشت نگاه کن تو که در عابران تماشایی غریبه نیستی ای دل که گویمت گم باش به آشنایی ، در من ، هوای دریایی تو شاعری که سرت می وزد به هر سویی تو عاشقی که دلت می برد به هر جایی به موج دریا مانم که در تو می شکنم تو هر چه گویی ، گویم: تو موج فرمایی الا که خسته ای از این که بوده ای دل من مرا درخت کهنسال باغ بالایی امید ها بستم در تو هان! ببین در من به نا امیدی مفکن مرا که بینایی مرا به اوج تعالی ببر ، به راه خودت به راهِ راهی کو را تو راه پیمایی به جای جایی کانجا درافکنم هویی به جای جایی کانجا بنا کنم هایی
می سوزد از خیال تو باغ جوانی ام رحمي ! که مُردم ای نفست زندگانی ام در سینه دارم از غم عشق تو داغ ها آبی بریز بر دل آتشفشانی ام روحم کبوتری است پر و بالش از خیال ای از تو هر خیال ! کجا می کشانی ام؟ تا یک نفس به حال دل خسته بنگری عمری است بیقرار تبی ناگهانی ام! بیچاره عاشقی که ندارد نشانه ای از یار غار خویش و من آن بی نشانی ام ای جان جان! به ساعت دیدارمان قسم دیوانه ی مکاشفه ای آنچنانی ام! گیرم که محرم غم عشق تو نیستم این شرط لطف نیست که از دربرانی ام لطف تو شامل قلم طبع من شده است ور نه لباس لفظ نپوشد معانی ام یارا ! رهین عشق توام تا که می کشی دست نوازشی به سر ناتوانی ام
دیده را آینه کاری نکنم پس چه کنم؟! پس از این لحظه شماری نکنم پس چه کنم؟! خانه بر دوشم و سيلاب زده٫ هيچ اگر عزم سيلاب سواری نکنم پس چه کنم؟! پشت دروازه ی پائيزان از بی حوصلگی خاطر خویش بهاری نکنم پس چه کنم؟! انتظار توام آورده به اين جاده ی پرت پرتم از ياد تو ٫زاری نکنم پس چه کنم؟! خانه زاد عطشم! آتش غيرت زده ام! سيلی خويش اناری نکنم پس چه کنم؟! در خودم حیرت ميخانه ی احساساتم تو بگو باده گساری نکم پس چه کنم؟! با نگاهی به تو آئين من آئينه شده است نظری در خودم ٫آری ٫نکنم پس چه کنم؟!
|
About![]()
احسان برات پور هستم و از اینکه با شما آشنا شده ام ، بسیار خرسندم. Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 Links
محمد هادی جهان آبادی
سعید کیایی |