|
رفتار آتش در باغ تاریکی ! وقتی برای عشق الگویی فراهم نیست! چون من در این عالم به کار عاشقی کم نیست! جایی که افسانه است این آیینه گون واژه روزی اگر آهی نباشد باز هم غم نیست! آدم نبود از اول این آدم که می بینی ش! بی سعی کافی در قوافی آدم آدم نیست! آوازقمری ها و سرمستی گل ها را چون من ، یکی افسانه خوان در هر دو عالم نیست! گفتی که باران حکمت دیوانه ای دارد! آری ! دل دیوانه ام بی عشق محکم نیست! افسانه پردازان عالم خوب می دانند : افسانه هم بی عشق در آدم مسلم نیست! رفتار آتش را ببین در باغ تاریکی! : عشق است! در روشنگری مانند او هم نیست! عشق است ! نام دیگر آواز های من! آن قمری ام کز شاخه جز بادی به بالم نیست! مشاهدات : ( یک ) هوا حواسم را می شورد! صدا به هوش می آید! در تنهایی ! درانحنای همین کوچه ی دیوانه ! پای همین دیوار ! خاک را به سر مستی می شکافد! گیاه قد می کشد ! در تنهایی ! در انحنای همین کوچه ی دیوانه ! پای همین دیوار ! فروردین می خندد ! در تنهایی ! در انحنای همین کوچه ی دیوانه ! پای همین دیوار ! ( دو ) ترانه ی بومی باران آواز ناودان بغض سنگین ابر سبکساری سکوت بهاران خنده ی ساده ی خورشید بر سفاهت ابر تابستان حواله ی احتمال تغزل مصافحه ی ابرام ابر صراحت زلف در نجوای باد شکنج موثر برگ پاییزان تحسین بی حال خورشید خمیازه ی عمیق ابر کسالت بیهوده ی ظهر پیدای ناپیدا مسیر زمستان عمری که رفته باز نمی آید چه پشت دست می گزی ای دندان؟! ( سه ) ماییم و خیالی و غمی دیگر هیچ ! چون سایه دمی در عدمی دیگر هیچ ! بنگر که به رغم می پرستان داریم با جام شکسته عالمی دیگر هیچ ! ( چهار ) در کوچه های خلوت تقدیر ! روزی که باد روح مرا ربود ! افسانه ی سترون پاییز باران برگ بود ! در جاده های رفته ی بی پایی ! ای روح باد پا ! یاد تو ام چراغی از سوسوست ! ( پنجم ) چون نظر می کنم به درویشان! بینم : ایشان نی اند بی خویشان ! هر یکی شان به حال خود مستند! سرخوشان خیال خود هستند ! همه سر گرم یک تقلایند ! همه از یک مسیر دریایند! بینشان هیچ اختلافی نیست ! حرف اگر می زنند لافی نیست ! لب جان لا اله الا الله ! نور یکدانه ! دانه ی آگاه ! نازنینان وادی عدمند ! چشم اگر وا کنند صبحدمند! هر چه بینند : آفرینش اوست ! که در ایشان دمید؟! بینش دوست! به تماشای دوست مشغولند ! که پسندیدگان مقبولند ! تا بهشت بقا نمانده رهی ! چشم بگشا ! بکوش تا برهی ! قدم شوق را به راه بده ! به بهار قدم پناه بده ! دل بده ! کز میانه برخیزیم ! تا ازین خاک خانه برخیزیم ! تا کجا بند خاک و خون باشیم؟! خیز! زین دایره برون باشیم!
ای که درپیدایی پنهانی بس که پنهانی جان جانی پیش تو پنهان ها پیدایند پیش من پیدا هم پیدا نی سبزه تا می روید در دل دشت خود نروید که تو می رویانی ابر را امر تو می باراند نیز این باد تو اش می رانی بندگان را شده نو بخت از تو ورق بخت تو می گردانی بخت نو آمد و بر تخت نشست گل بنا کرد به بلبل خوانی حال دل، دل به دگرگونی داد چه دگرگونی بی پایانی: پلک بی طاقت فروردینم که به یک اخم کند آبانی نفس ابر به باران بند است چه شوم گر نشوم بارانی سیل اندوه برآرم ز تنور تا بیاموزم کشتیبانی جانب جودی اگر می رانم می شکافم سر بی سامانی زایر نور درخت نورم موسی موسیقی نورانی روی بی روی وی ام آورده است به سراندازی و جان افشانی به خراباتش آبادانم حیرتم می دمد از حیرانی می نگارم به قدح بر سر سنگ که خرابی است در آبادانی گله را آبخوری دیگر نیست آی موسی چه کنی عمرانی سامری ریخته در چشمم خاک عمر گوساله شده طولانی مردم از ولوله ی قارونی در پسش هروله ی هامانی همه تکبیر تکبر در سر خود تکبر چه کنی ای فانی؟ ای که با خاک سر و کارت هست خشت خود می زنی و میدانی به چه می اندیشی احسانا؟ : در سرم نیست به جز احسانی هر چه از دوست رسد نیکی اوست می رساند به همین آسانی شکر گویی بدهد بیشترت تا چه بر خلق کنی ارزانی تو ببخشای که می بخشد دوست رحم کن تا بکند رحمانی تا خلایق به تو مایل گردند گرهی باز کن از پیشانی غصه را خاک کن و شادی کن خنده پیش آر و بنه گریانی
: یا سیب ِ تکیه داده به شاخه! : شاخه اگر
شکند چه؟! : یا قمری ِ نشسته به دیوار! : دیوار توبه
کند چه؟! : یا زاهدی به کشتی محراب! : از غرقه
سربزند چه؟! بر
موج سبحه غوطه خورد چه؟! در غوطه غور کند چه؟! قابیل وار اگر ز شقاوت قبر مرا بکند چه؟! : حرفی که می زنی به سند نیست! : آقا مرا
به سند چه؟! چندین چنین چگونه چه گویم؟ از چه مرا بتند
چه؟! با این خیال خسته خیابان از پا مرا فکند
چه؟! سیمرغ قاف قافیه پر ریخت صرفه اگر نبرد
چه؟! گر خود پسند خلق نگردد بر بامشان نپرد چه؟! گنداب را چو کرگدن از گند با شاخ خود بدرد
چه؟! پلکش به پلکان پلیکان حیران اگر گذرد
چه؟! گر آدم ابوالبشر است او عمری که می سپرد
چه؟! بنشیندش اگر به کمین باز باری فریب خورد
چه؟! از خود اگر سقوط کند چه؟! با سر زمین
بخورد چه؟! نفرین آفرینش او را گمراه بر شمرد چه؟! حیران احتمال خیالم آه از برم برمد چه؟! چون شیر آینه بخروشد آهوی لاله دمد چه؟! ناله ز سینه سرخ برآید کبکی شود بچمد چه؟! دریا به ماه چارده گوید : ما را به جزر و به
مد چه؟! حالا که در شمار نگنجم گنجم مرا به عدد چه
؟!
پرهیز انحصاری پرهیزگار * در باغ برف ، در دهن دل ، بخار دارد پیام ها ز دم گرم یار از آن دمی که مملکت طلق اوست سی سینه ی سپیده دم انتشار با باد می روم که بر آرم به رنج نور درخت نور در این تیره زار سفته به سفر صافی موسی عصا خفته به طاق طاقت معنی ش مار یعنی ایا که موسی معنی گری گر موج می زنی دل دریا بیار خوفی ز چار گوشه ی عالم مگیر باکی ز چارسوی خلایق مدار تنها نه ای که می شنود چشم دوست گوش تو است چشم وی ای هوشیار چشمش به توست تا چه ببینی از او همراه توست هو که شوی رستگار در بارگاه دوست کفایت کند هم دوست از جمیع صغار و کبار از نور اوست گر دل من روشن است وز حکم اوست هم نفسم دم شمار یارب به روسپیدی صبح بهشت ما را مخواه خیره سر شعله خوار در آفرینش تو بسی چشم و لب هر روز می برند ملایک به کار چشمی بده که روی ترا بنگرم بگشا لبم به مدحت دنباله دار بی چشم و بی لبم من و جز چشم و لب پروردگار را نبرم انتظار چشمی به چار گوشه ی گیتی گواه خندان لبی سخن شکر کامکار با بی حساب چشمه ی لب پر زده چونان حباب می سپرم روزگار گویم اگر لبم بدهی بشکرد عمری که هیچ نیست در او اعتبار دانم همین که چشم مرا سو دهی جانم به لب برآید گردد بخار فرمان آفتاب به فرمان توست راه تو می سپارد ماه مدار ماهی ت چونکه آب به فرمانبری بر پشت باد بال عقابت سوار آیات روشن تو فرامین توست ز ایشان بنای لیل و نهار استوار دستور تو همین که زمین را رسد افتد ز لرزه سوزن لرزه نگار دستور تو رعایت دستور توست پرهیز انحصاری پرهیزگار خرم دلی که یاد تو در سینه اش با سوز دل قرین شود و سازگار خرم سری که سر به هوای تواش خوانند خلق و نیست جز اینش فخار آیینه پیش چشم تو ای نور ناب عریان و مست دیده شده شرمسار آیینه را شکستن گر می سزد بشکر مرا که نیست به از این شکار خاموش کن چراغ دلم را به نور پس داغ نه زبون زبان را به نار دیدی که یافت جوهر جانم جلا باری مرا به شهر تجلی در آر در باغ عدن خویش مرا جای ده وز غیرت قریب مرا دور دار از داریوش احمدی آمد مرا این شعر پی خجسته ی پیشینه دار پروردگار داردش از بد به دور مزدی نکوش بخشد پروردگار *مفعول فاعلات فعولن فعول از پیش فرخی ش کشیده به کار "ای زینهار خوار بدین روزگار از یار خویشتن که خورد زینهار"
به : داریوش احمدی!
جناب موسویا! ای سرت بسی پرمو هزار شکر خدا را به این ید پرگو که می تواند رفتن میان موهایت چو آشغال ز پس افکند ترا در جو ۳پس خبر ت بسازد به شیوه ای که شوی مدار دور سخن های گوگل و یاهو ۳پس ترا ببرد اندکی بچرخاند میان مردم ازبک زبان سپس اردو از آن مکان ت برد پیش ضربه ی "آرنولد" ۳پس "کِلی" بزند مشت و مشت او هم تو ... اگر ز رو بزند مشت او دمد از پشت وگر ز پشت زند مشت رویدت از رو ۳پس ترا بفرستد به رینگ کشتی کج -چو وارهیدی از مرگ با کف دارو- در آن مکان بزنندت چو روبهک را شیر بدآن صفت بخورندت که آدمی و هلو ۳پس برند و شیار افکنند در باغت نهند لای کدو تنبل شما آلو بدآن دو آلو باشد درختی آویزان که در فتاده تنش توی چاه تو ! به گلو ! از آن درخت در آید ترا چسان میوه رها کجا بتواند ز مکر شد جادو ببین پسر جان دست من ار قلم گیرد نسیم اول موجش پراند از گردو ... نه ی فلک تو ! ایا مول کول جنبنده ! که پیش خود بکند فکر صاحب بازو ... ی محکمی شده و مشت هاش پر زورند! ولی چه زور که در واقع است بند به مو برو ! هنوز ترا نوچه گی فراوان است به توله سگ نتوان دید کرد چون سگ کو! گمان مدار که این فیلم های تکراری برای ماست به از جفتک خر و یابو برو پی دو سخن : حرف خوب و ارزشمند رها رها شو از این مسخر ِ ... گی ! ای پر رو! کمی کتاب بخوان و در آن تعمق کن بود که یاد بگیری یکی دو چیز٬ عمو از این که در پی شعری بدم نم آیی ولی چقدر فرومایه ای چقدر فرو ... خدا کند بشود مایه ی کم تو زیاد خدا کند بدود روی چشم هات ابرو گرت زمانی حال خوشی فراهم شد خدا کند بروی گاه گاه رو به وضو مرا مجال نباشد که بچه هارا هم وسط بیارم مانند آن یره٬ یارو ! که بچه تر ز تو و کم سواد تر ز تو اند ترا صدا وق وق گر ! صدای او مو مو بزرگ وار ترم کت نبخشم اما تو فرا بگیر ز امثال من ! نه یکّ و دو کنان بپر وسط ماجرا چنان کودک وگرنه شیر بگیر و مصیبت آهو شود مجال تو ای موشِ در کفِ گربه ایا دچار به آتش شده ایا گیسو!
روزگاری است ٬ روزگار ندارم غيرغم يار غمگسار ندارم رقص سرخ مرا ترانه کن ای باد جز در آغوش تو قرار ندارم باورم نيست هر که هر چه بگويد باورت نيست جزتو يار ندارم از تو جز کوچه باغ خاطره بازی غير پائيز يادگار ندارم کارمن چيست؟عشق٬عشق٬فقط عشق من به جز عشق کاروبارندارم دلم ازدست رفت بار خدايا راحتم کن که جز تو يار ندارم نوجوانی به آرزوست الاها از تو جز مرگ انتظار ندارم گر نگيری به مرگ دست دلم را چاره ای غير انتحار ندارم نفسم دادی و به بادم دادی با دمت یک نفس قرار ندارم چون درخت خزان که از تف آتش می گريزد ؛ ره فرار ندارم سرنوشت مرا نخوانده بگرئيد گرچه زين سرگذشت ٬عار ندارم چامه ای گفتم و چکامه شد؛ افسوس خامه و کلک کامکار ندارم حالم از جبر روزگار بهم خورد مرگ برمن که اختيار ندارم از روی لطف غزل بنده را تصحیح فرمودند و در پیامی خصوصی برای اینجانب نوشتند: دوست گرامی یا قول خودتان آشنا اینک تصحیح استاد را با هم می خوانیم: دير زماني است ٬ روزگار ندارم همانطور که مستحضرید وزن غزل اینجانب: فاعلاتن مفاعلن فعلاتن است که بر حضرت استادی یحتمل به خاطر پیری و ... دشوار آمده است.
برای سعید کیایی عزیز دلم به حال خودت رحم کن که شیدایی که ساده ای که چنان آبگینه پیدایی نگاه کن که از این کوچه عابری ت گذشت نگاه کن تو که در عابران تماشایی غریبه نیستی ای دل که گویمت گم باش به آشنایی ، در من ، هوای دریایی تو شاعری که سرت می وزد به هر سویی تو عاشقی که دلت می برد به هر جایی به موج دریا مانم که در تو می شکنم تو هر چه گویی ، گویم: تو موج فرمایی الا که خسته ای از این که بوده ای دل من مرا درخت کهنسال باغ بالایی امید ها بستم در تو هان! ببین در من به نا امیدی مفکن مرا که بینایی مرا به اوج تعالی ببر ، به راه خودت به راهِ راهی کو را تو راه پیمایی به جای جایی کانجا درافکنم هویی به جای جایی کانجا بنا کنم هایی
می سوزد از خیال تو باغ جوانی ام رحمي ! که مُردم ای نفست زندگانی ام در سینه دارم از غم عشق تو داغ ها آبی بریز بر دل آتشفشانی ام روحم کبوتری است پر و بالش از خیال ای از تو هر خیال ! کجا می کشانی ام؟ تا یک نفس به حال دل خسته بنگری عمری است بیقرار تبی ناگهانی ام! بیچاره عاشقی که ندارد نشانه ای از یار غار خویش و من آن بی نشانی ام ای جان جان! به ساعت دیدارمان قسم دیوانه ی مکاشفه ای آنچنانی ام! گیرم که محرم غم عشق تو نیستم این شرط لطف نیست که از دربرانی ام لطف تو شامل قلم طبع من شده است ور نه لباس لفظ نپوشد معانی ام یارا ! رهین عشق توام تا که می کشی دست نوازشی به سر ناتوانی ام
|
About![]()
Archivesآذر 1390آبان 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 مرداد 1389 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
محمدهادی حسینی جهان آبادی
زآن شاخ نرگس |