تبليغاتX
از بی حوصلگی

از بی حوصلگی


 

 

روزگاری است ٬ روزگار ندارم 

غيرغم يار غمگسار ندارم

رقص سرخ مرا ترانه کن ای باد

جز در آغوش تو قرار ندارم

باورم نيست هر که هر چه بگويد  

باورت نيست جزتو يار ندارم 

از تو جز کوچه باغ خاطره بازی

غير پائيز يادگار ندارم 

کارمن چيست؟عشق٬عشق٬فقط عشق

من به جز عشق کاروبارندارم

دلم ازدست رفت بار خدايا

راحتم کن که جز تو يار ندارم

نوجوانی به آرزوست الاها

از تو جز مرگ انتظار ندارم

گر نگيری به مرگ دست دلم را

چاره ای غير انتحار ندارم

نفسم دادی و به بادم دادی

با دمت یک نفس قرار ندارم

چون درخت خزان که از تف آتش

می گريزد ؛ ره فرار ندارم 

سرنوشت مرا نخوانده بگرئيد

گرچه زين سرگذشت ٬عار ندارم

چامه ای گفتم و چکامه شد؛ افسوس

خامه و کلک کامکار ندارم

حالم از جبر روزگار بهم خورد

مرگ برمن که اختيار ندارم

 

 استاد رضا افضلی 

از روی لطف غزل بنده را تصحیح فرمودند

 و

در پیامی خصوصی برای اینجانب نوشتند:

دوست گرامی یا قول خودتان آشنا
من به دعوت جناب عالی بالاخره این بار توانستم حرف ها و نظر هایم را با ویرایش کار آخر تان عملا و محترمانه بگویم. (صرف نظر ازمضمون بد بینانه شعرتان)غزل اولی شما با کشیدن صداها وزنش درست می شود ولی دومی سهل ممتنع و ازبر کردنی از کار در آمده است. ای کاش همان گونه که اول پیشنهاد دادم می شد با هم دیداری داشته باشیم. با احترام.
88

 

اینک تصحیح استاد را با هم می خوانیم:

 

دير زماني است ٬ روزگار ندارم

غير غمِ يار، غمگسار ندارم

چرخش سرخِ مرا ترانه کن ای باد

جزكه در آغوش تو قرار ندارم

باور ِمن نيست هر که هر چه بگويد

باورِ تو نيست، جزتو يار ندارم

از تو به جز کوچه باغ خاطره بازی

از همه پائيز يادگار ندارم

دغدغه ام چيست؟عشق٬عشق٬فقط عشق

من كه به جز عشق کاروبارندارم

رفته دل ازدستِ من دوباره خدايا

راحتي ام ده که جز تو يار ندارم

عمرِجوانی به آرزوست الاها

از تو به جز مرگ، انتظار ندارم

گركه نگيری به مرگ، دستِ دلم را

چاره ی ديگر، جز انتحار ندارم

تا نفسم داده ای به باد سپرديم

با دمِ تو یک نفس قرار ندارم

همچو درختِ خزان که از تفِ آتش

چاره ندارد ؛ رهِ فرار ندارم

دفترِ بخت مرا نخوانده بگرييد!

گرچه ازين سرگذشت ٬عار ندارم

چامه ای گفتم، چکامه شد؛ به صد افسوس

خامة خوش، کلکِ کامکار ندارم

حال من از جبر روزگار به هم خورد

مرگ به من! زآن که اختيار ندارم

 

همانطور که مستحضرید وزن غزل اینجانب:

 فاعلاتن مفاعلن فعلاتن

است که بر حضرت استادی یحتمل به خاطر پیری و ... 

 دشوار آمده است.
 

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت13:34توسط احسان برات پور | |

نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید!

                                                                                 

            دلا به حال خودت رحم کن که شیدایی             

که ساده ای که چنان آبگینه پیدایی


نگاه کن که از این کوچه عابری ت گذشت

نگاه کن تو که در عابران تماشایی


غریبه نیستی ای دل که گویمت گم باش

به آشنایی ، در من ، هوای دریایی


تو شاعری که سرت می وزد به هر سویی

تو عاشقی که دلت می برد به هر جایی


به موج دریا مانم که در تو می شکنم

تو هر چه گویی ، گویم: تو موج فرمایی


الا که خسته ای از این که بوده ای دل من

مرا درخت کهنسال باغ بالایی


امید ها بستم در تو هان! ببین در من

به نا امیدی مفکن مرا که بینایی


مرا به اوج تعالی ببر ، به راه خودت

به راهِ راهی کو را تو راه پیمایی


به جای جایی کانجا درافکنم هویی

به جای جایی کانجا بنا کنم هایی


نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت7:26توسط احسان برات پور | |

 

 می سوزد از خیال تو باغ جوانی ام

  رحمي !  که مُردم ای نفست زندگانی ام

 

 در سینه دارم از غم عشق تو داغ ها

  آبی  بریز  بر   دل   آتشفشانی ام

 

 روحم کبوتری است پر و بالش از خیال

  ای از تو هر خیال ! کجا می کشانی ام؟

 

 تا یک نفس به حال دل خسته بنگری

  عمری است بیقرار تبی ناگهانی ام!

 

 بیچاره عاشقی که ندارد نشانه ای

  از یار غار خویش و من آن بی نشانی ام

 

ای جان جان! به ساعت دیدارمان قسم

  دیوانه ی مکاشفه ای آنچنانی ام!

 

 گیرم که محرم غم عشق تو نیستم

  این شرط لطف نیست که از دربرانی ام

 

 لطف تو شامل قلم طبع من شده است

  ور نه لباس لفظ نپوشد معانی ام

 

یارا ! رهین عشق توام تا که می کشی

  دست نوازشی به سر ناتوانی ام

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت10:8توسط احسان برات پور | |

 

 دیده را آینه کاری نکنم پس چه کنم؟!

پس از این لحظه شماری نکنم پس چه کنم؟!


خانه بر دوشم و سيلاب زده٫ هيچ اگر

عزم سيلاب سواری نکنم پس چه کنم؟!


پشت دروازه ی پائيزان از بی حوصلگی

خاطر خویش بهاری نکنم پس چه کنم؟!


انتظار توام آورده به اين جاده ی پرت

پرتم از ياد تو ٫زاری نکنم پس چه کنم؟!


خانه زاد عطشم! آتش غيرت زده ام!

سيلی خويش اناری نکنم پس چه کنم؟!


در خودم حیرت ميخانه ی احساساتم

تو بگو باده گساری نکم پس چه کنم؟!


با نگاهی به تو آئين من آئينه شده است

نظری در خودم ٫آری ٫نکنم پس چه کنم؟!

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت7:33توسط احسان برات پور | |