|
روزگاری است ٬ روزگار ندارم غيرغم يار غمگسار ندارم رقص سرخ مرا ترانه کن ای باد جز در آغوش تو قرار ندارم باورم نيست هر که هر چه بگويد باورت نيست جزتو يار ندارم از تو جز کوچه باغ خاطره بازی غير پائيز يادگار ندارم کارمن چيست؟عشق٬عشق٬فقط عشق من به جز عشق کاروبارندارم دلم ازدست رفت بار خدايا راحتم کن که جز تو يار ندارم نوجوانی به آرزوست الاها از تو جز مرگ انتظار ندارم گر نگيری به مرگ دست دلم را چاره ای غير انتحار ندارم نفسم دادی و به بادم دادی با دمت یک نفس قرار ندارم چون درخت خزان که از تف آتش می گريزد ؛ ره فرار ندارم سرنوشت مرا نخوانده بگرئيد گرچه زين سرگذشت ٬عار ندارم چامه ای گفتم و چکامه شد؛ افسوس خامه و کلک کامکار ندارم حالم از جبر روزگار بهم خورد مرگ برمن که اختيار ندارم از روی لطف غزل بنده را تصحیح فرمودند و در پیامی خصوصی برای اینجانب نوشتند: دوست گرامی یا قول خودتان آشنا اینک تصحیح استاد را با هم می خوانیم: دير زماني است ٬ روزگار ندارم همانطور که مستحضرید وزن غزل اینجانب: فاعلاتن مفاعلن فعلاتن است که بر حضرت استادی یحتمل به خاطر پیری و ... دشوار آمده است.
دلا به حال خودت رحم کن که شیدایی که ساده ای که چنان آبگینه پیدایی نگاه کن که از این کوچه عابری ت گذشت نگاه کن تو که در عابران تماشایی غریبه نیستی ای دل که گویمت گم باش به آشنایی ، در من ، هوای دریایی تو شاعری که سرت می وزد به هر سویی تو عاشقی که دلت می برد به هر جایی به موج دریا مانم که در تو می شکنم تو هر چه گویی ، گویم: تو موج فرمایی الا که خسته ای از این که بوده ای دل من مرا درخت کهنسال باغ بالایی امید ها بستم در تو هان! ببین در من به نا امیدی مفکن مرا که بینایی مرا به اوج تعالی ببر ، به راه خودت به راهِ راهی کو را تو راه پیمایی به جای جایی کانجا درافکنم هویی به جای جایی کانجا بنا کنم هایی
می سوزد از خیال تو باغ جوانی ام رحمي ! که مُردم ای نفست زندگانی ام در سینه دارم از غم عشق تو داغ ها آبی بریز بر دل آتشفشانی ام روحم کبوتری است پر و بالش از خیال ای از تو هر خیال ! کجا می کشانی ام؟ تا یک نفس به حال دل خسته بنگری عمری است بیقرار تبی ناگهانی ام! بیچاره عاشقی که ندارد نشانه ای از یار غار خویش و من آن بی نشانی ام ای جان جان! به ساعت دیدارمان قسم دیوانه ی مکاشفه ای آنچنانی ام! گیرم که محرم غم عشق تو نیستم این شرط لطف نیست که از دربرانی ام لطف تو شامل قلم طبع من شده است ور نه لباس لفظ نپوشد معانی ام یارا ! رهین عشق توام تا که می کشی دست نوازشی به سر ناتوانی ام
دیده را آینه کاری نکنم پس چه کنم؟! پس از این لحظه شماری نکنم پس چه کنم؟! خانه بر دوشم و سيلاب زده٫ هيچ اگر عزم سيلاب سواری نکنم پس چه کنم؟! پشت دروازه ی پائيزان از بی حوصلگی خاطر خویش بهاری نکنم پس چه کنم؟! انتظار توام آورده به اين جاده ی پرت پرتم از ياد تو ٫زاری نکنم پس چه کنم؟! خانه زاد عطشم! آتش غيرت زده ام! سيلی خويش اناری نکنم پس چه کنم؟! در خودم حیرت ميخانه ی احساساتم تو بگو باده گساری نکم پس چه کنم؟! با نگاهی به تو آئين من آئينه شده است نظری در خودم ٫آری ٫نکنم پس چه کنم؟!
|
About![]()
احسان برات پور هستم و از اینکه با شما آشنا شده ام ، بسیار خرسندم. آرشیومهر 1388شهریور 1388 دوستان
محمد هادی جهان آبادی
|